خرید بک لینک
احساس میکنم دیشب رو اروم خوابیدم. عمیق خوابیدم. بی دغدغه خوابیدم.اما صبح چرا بااضطراب بیدار شدم؟با حال بد ؟با ناراحتی؟ با تپش قلب؟حالم بدتر شد وقتی گفتی سلام صبح بخیر روز خوبی داشته باشی. به همین کوتا

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 9:27

اون روزهای اول یه چیزی برام تعریف کردی از یه فیلمی ک الان هیچی ازش یادم نمیاد جز جمله ی اخرت.گفتی تو فیلم تو سکانس اخرش بازیگر گفت باید یجوری زندگی کنی ک بتونی اونی ک دوسش داری رو در عرض ۳۰ ثانیه رهاش

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 9:27

رفتم و بااستادم حرف زدم

خیلی خوب بود . امیدوارم هرچه زودتر کار به اتمام برسه . استاد گفت اصلاحاتو ک انجام بدی میتونیم بریم سراغ مقاله .حال و هوام عوض شد کمی احساس ارامش کردم و حس کردم روحم از فشار به اون زیادی خلاص شده

حالا سبکتر نفس میکشم.استادم میگه جمع کن برو یه دانشگاه اونور پذیرش بگیر حالا یا دکترا پذیرش بگیر یا ارشد برو خودتو اینده ات رو نجات بده.

گفتم استاد من خسته ترازاونم که دوباره برم سراغ درس بیا فقط این رساله رو تموم کنیم .

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 9:27

صبح رفتم دوش گرفتمکتابمو تموم کردمنقد و بررسی کتاب رو خوندم یه ویدیو از نقدش دیدم بیخود و بی محتوا بود نصفه بستمش.شب شد به الف زنگ زدم.گرم و صمیمی سلام کردمگفتم ک دوست نداشتی تو تکست بگم خدانگهدار واس

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 9:27

درست مثل مادری ک بهش گفتن جنین توی شکمت مرده و باید سقطش کنیهمونجور دردناک بود اما همزمان احساس سبکی هم داشت .بچه ی مرده رو ک نمیشه نگه داشت میشه ؟ باید بندازیش باید سقطس کنیوگرنه عفونت میشه تو دلت گن

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: دوشنبه 27 آبان 1398 ساعت: 9:27

صفحه بندی